هوا را از من بگير. آلودگياش را هم!
يك روز كه هواي تهران، تميز هم نه، كمتر آلوده باشد، تازه ميفهميم كه در هر روزي كه در آن ميگذرانيم چه چيزهايي از دست ميدهيم و تازه خواهيم دانست كه اين شهر چرا اينقدر زشت و نفرتبرانگيز است (گرچه اين تنها دليلاش نميتواند باشد). بعد از آن همه روزهاي آلوده و تيره و كثافتبار شهر، حالا كه چند روزي است هوا به مدد بارندگيهاي پراكنده و مهمتر از آن بادهاي مداوم، تميز -و يا حداقل آلودهي قابلقبولتر!- شده، به در و ديوار شهر كه نگاه ميكنم، انگار همه چيز زيبا است. روزهاي ديگر كه شهر در زير پردهي تاريك و تيرهاي پنهان ميشود، ميداني كه دماوند و كوههاي شمال شهر كه هيچ، حتي همين انتهاي خيابان را اگر نميتواني ببيني از آلودگي است اما تا هوا چنين تميز نشود، آن خاطرهي فراموششده به يادمان نميآيد. كه حتي همين ساختمان زشت آن سوي خيابان هم در پس پردهي سياه، اما نازكتري است و زير نور بيرمق و پراكندهشدهي خورشيد كه به زحمت از ميان ذرات معلق دود و كثافت خود را به زمين ميرساند ديده ميشود و تصوير واقعي در و ديوار شهر، نه از وراي اين مشبك آلودگيها، جور ديگري است. هوا كه تميز شود، منظرهها كه شفاف شوند و نور خورشيد سايههاي تيزش را بياندازد آن وقت همه چيز ديدني ميشود. و آن قدر اين مناظر نادر شدهاند كه متفاوت بودنشان حتي آن ساختمانهاي مخروبهاي كه هنوز متروكه نيستند، حتي جدولهاي زشت و نامنظم و بدرنگ پيادهروها و حتي نماهاي تنفربرانگيز خيابانها را هم زيبا مينماياند. اگر تا غروب، هوا هنوز تميز باشد، يادمان ميآيد كه نور خورشيد موقع غروب چقدر زيبا است. خصوصا اگر روي يك ديوار آجري بيافتد و دلتنگي براي اين نور زيبا، غم دوستداشتني غروبها را سنگينتر ميكند. ديشب كه هوا خيلي تميز شده بود محو تماشاي ماه كامل شده بودم كه يادم رفته بود چقدر نوراني است. چقدر سفيد است و چقدر زيبا.
من حالم از اين شهر به هم ميخورد. به غايت! اگر هم به توصيهي بسياري كه براي مهاجرت به اين شهر سرزنشام ميكنند بتوانم عمل كنم و يا بازگشت بسياري به شهر مادريشان را الگو قرار دهم، بايد به اصفهان برگردم كه اين روزها اگر گوي سبقت در آلودگي را از تهران نربوده باشد، حداقل رقابت شانه به شانه و نزديكي با آن دارد! اگر فقط و فقط همين يك دليل را براي مهاجرت از كشور، در برابر هزاران دليل براي ماندن داشته باشم، دليل موجه و كافياي است؛ فرار از زندگياي كه در آن نفسكشيدن حكم خودكشي را دارد.
گرسنهی خوناند و تشنهی کشتن. سرگردان شدهایم و گریزان. خواهش مقابله هست و تواناش نه. خدایا! فرصتی هم نیست که دست دعایی بر آورم. خودت رحمی کن و چارهای انداز.
گربهی سیاهی بر لب دیوار نشسته و به درون خانه خیره شده است. حضور شوماش آزارم میدهد و نه میتوانم پرده را بکشم، که سپس باید بایستم و هر ثانیه به امید پوچ رفتناش از لای پرده نگاه کنم و نکند که دوباره چشمانام در چشمان تیرهاش افتد و نمیدانم چرا میترسم از آنکه به بيرون بروم و فراریاش بدهم که میدانم نخواهد رفت و آن نگاهی که از آن دور خانمانبراندازم شده، از نزدیک آشوب دیگری خواهد کرد...
نگرانم.
(اين كه ايمان دارم نخواهد رفت آيا از بيايماني است!؟)
بهانهي دور هم جمعشدن با دوستان، در تلاشي براي زندهسازي برنامههاي تماشاي فيلم دستهجمعيمان، فرصت نطلبيدهي تماشاي دوبارهي inception را داد (كه اينجا مطابق اكثر نوشتههاي سينمايي مختلف، «تلقين» را معادل ناماش به كار بردهام.) تماشاي دوبارهي فيلمها، كه اجازه ميدهد با نگاه دقيقتري به فيلم نگاه كرد و نظر محكمتر و قابل استنادتري داد، فرصتي است كه مدتها است نصيبام نشده است به ويژه در مورد فيلمهايي كه مورد علاقهام نباشند. در مورد اين فيلم به هر حال نتيجهاش تثبيت نظراتام بود.

پيش از هر چيز و فارغ از بحث بر سر كيفيت و جزييات فيلم، به نظرم اين فيلم بزرگترين ضربه را خودش به خودش وارد كرده است؛ كريستوفر نولان، مخزن عظيمي براي ايدههايش خلق ميكند، اما در حالي آن را عرضه ميكند كه فقط با يك قطره پر شده است! تبليغات فيلم و حتي فصل بلند آغازيناش به تماشاگران ميگويد اين فيلمي خواهد بود پر از ايدههاي خلاقانه و فضاهاي نامتعارف ذهني اما در ادامه، فيلم به يك اكشن سطحي و اگر نگوييم نازل؛ تكراري بدل ميشود كه اگر فضايش، فضاي ذهني هم نبود، يا حتي كارگردانش يكي از همين هاليووديهاي نه چندان مشهور هم بود، بعيد بود تفاوت چنداني در آن ملموس ميبود. وقتي سكانسهاي آموزشي اوليه به پايان ميرسد و وارد جريان اصلي داستان ميشويم، آن قطاري كه ناگهان وارد خيابانها ميشود آخرين صحنهاي است كه اين پيام را در خود دارد و تماشاگر را براي ديدن اينجور فضاها و اتفاقات ذهني نامعمول و شوكهكننده و جذاب تا انتهاي فيلم تشنه نگاه ميدارد. در ادامه اگر آن سكانس درگيريها در هتل نباشد تا بخشي از آبروي از دست رفتهي فيلم را بخرد (كه تازه آن هم در اصل داستان حاصل يك كنش فيزيكي خارجي است تا مخلوق يك فعاليت ذهني) آن بخش تعقيب و گريزهاي در برف، خيلي لوستر از اين كه هست به نظر خواهد رسيد و اگر ريتم تند فيلم نباشد، فرصت بيشتري براي بيننده خواهد بود كه به اين فكر كند كه در برزخ بر كاب چه گذشت و چطور از آن ساحل سربرآورد و يا احتمالا چهرهپردازي آماتوري-گونهي سايتو خيلي بيش از اينها توي ذوق خواهد زد و حتما تماشاگران بيشتري خجالت را كنار گذاشته و اين سوال را كه پيشتر فقط هنگام تماشاي فيلمهاي هندي مطرح ميكردند ميپرسند كه چرا از آن همه تيري كه به سمت كاب و يارانش شليك ميشود، فقط اولياش به هدف ميخورد، آن هم به سينهي سايتوي بخت برگشته كه به قول فيلم توريست است و تازه در صندلي جلو نشسته است!1
وقتي به همهي اين موارد فكر ميكنم، حتي اين ايدهي خطرناك هم به ذهن ميرسد كه كل اين داستان كه فضاي ذهني بايد با فضاي واقعي مطابقت داشته باشد تا فردي كه در خواب است به خواب بودنش مشكوك نشود2، تنها توجيهي بوده براي اينكه بيشتر از اين ايدهپردازي نشود! چون يا ايدهاي وجود نداشته است يا تهيهكنندگان ريسك خرجكردن پول بيشتر را نپذيرفتهاند و يك اكشن معمولي را به تعقيب و گريز در خيال انسانهايي كه فضاها در آنها نامتعارفاند و هر اتفاقي ممكن است، ترجيح دادهاند. چرا ايدهاي مثل پلههاي فريبدهنده فقط يك بار در طول فيلم (آن هم صورت عين به عين و نه مثلا با صورت يك فريب تازه) به كار ميرود، آن هم براي راحت شدن از شر دست و پا چلفتياي كه با يك مشت ساده هم -مثل بقيه- ميشود از شرش خلاص شد!؟
با وجود ادعاي نولان مبني بر اين كه اين ايده را مدتها در ذهن داشته و پرورانده است، فيلمنامهي دو ساعت و نيمي هم انگار با مايهي يك ايدهي نه چندان تازه و بر اساس كليشههاي تكراري بسط پيدا كرده است. رابطهي پسر مايهداري كه از پدرش محبت ميخواهد و يا رقابت شركتهاي بزرگ و كاب كه انگار دنيا را از فاجعهي اين ابرقدرت انرژي نجات ميدهد همه از آن مواد اوليه و دستمالي شدهاي هستند كه هر جاي ديگر ممكن است شما را بعد از پنج دقيقه، از ادامهي تماشاي فيلم منصرف كنند. آريادني هم كه گويي فقط اضافهشده تا دليلي باشد براي توضيحدادن منطق داستان –براي تماشاگران- كه البته يك حقهي متعارف سينمايي است. مشكلي ندارم. اما در ادامه دليلش را نميفهمم كه چرا كاب به اين دختربچهي تازهوارد اعتماد ميكند و پتهي همهي زندگياش را پيش او (تماشاگران البته!) روي آب ميريزد!
به هرحال اگر همهي اين جزييات را با توجيه مخاطب-عام بودن اين فيلم بپذيريم كه البته توجيه جالبي نيست اما قابل قبول است باز هم همان موارد كلي نشان ميدهد كه اين خانه از پايبست ويران بوده است. از نقاط قوت فيلم ريتم تند و نفسگير و پر از موسيقي آن –بدون اينكه چندان آزاردهنده باشد- است كه به روند معمول و رايج اكثر فيلمهاي هاليوودي در سالهاي اخير تبديل شده (از «شواليهي تاريكي» The Dark Knight همين كارگردان، تا «شبكهي اجتماعي»The Social Network ) و ديكاپريويي كه نه تنها ديگر آن بچه مزلّف(!) قبلي نيست، بلكه جذابيتهاي خاص خودش را يافته و با چند نفر از مهمترين فيلمسازان سالهاي اخير هاليوود كار كرده و حتي چندي پيش كه اتفاقي مصاحبهاي از دوران «تايتانيك»اش را ميديدم، با خودم گفتم بايد كاملا تجديدنظري در موردش داشته باشيم! در كل همين موضوع اكشنشدن فيلم و سردستي پيش بردن داستان فيلم است كه در نهايت خستگي را به تن ميگذارد و افسوس از اينكه چه فرصتي به باد رفت.
ماتريكس و فرمانروايي مستدامش بر سينما
از همان آغاز فيلم، حتي در اوج صحنههاي نفسگيري مثل همان سكانس درگيري در هتل، جابهجا «ماتريكس» The Matrix به ياد ميآيد. نه تنها شباهتهاي اساسي در موضوع اصلي داستان مانند دو دنيا: يك دنياي ذهني و يك دنياي واقعي و رفت و برگشتهاي مكرر بين اين دو فضا و حتي شباهتهايي در شيوهي روايت داستان به صورت معرفي اين دو دنيا و سپس درگيرشدن با ماجراي اصلي و البته پرداختهاي تكنيكي-بصري، خواسته يا ناخواسته ياد اين شاهكار بيبديل سينما را زنده ميكند، بلكه تاكيد دوبارهاي ميكند بر اين كه «ماتريكس» آنچنان قلمروي سينما را از جنبههاي مختلف گشوده و گسترده است كه فيلمها و فيلمسازان جديد، سالها بايد در اين وادي طي طريق كنند بلكه به مرزهاي اين پهنهي عظيم برسند كه عبور از آن مرزها و كشورگشاييهاي جديد در مرحلهي بعدي آن باشد. بله! «آواتار» Avatar هم ساخته شده است كه فقط يك دستاورد تكنيكي دارد در باورپذيرتر نمودن موجودات خيالياش. همين! باقي همان روايت كليشهاي كهنهي هاليوود است. در ضمن فراموش نكنيد و البته باور كنيد(!) كه «ماتريكس» در سال 1999 ساخته شد. يعني 12 سال پيش و هنوز تازه است. مثل روز اولش.
مقايسهي ناگزير «تلقين» و «شاتر آيلند»
همزماني اكران اين دو فيلم و البته شباهتهاي بيش از حدي كه گاه تعجببرانگيز مينمايد (باز هم دو دنيا، يكي واقعي و ديگري ذهني و نقشهاي مشابهي كه نه تنها بازيگر هر دو يكي است، بلكه در جزييات حيرتآوري هم مشابه هم هستند. هر دو از نظر حرفهاي و رواني تحت فشار و هر دو درگير يك خاطره از مرگ يا كشتن همسرشان، بسته به خوانشهاي مختلف از داستانها به ويژه در مورد «شاتر آيلند» Shutter Island) مقايسهي ميان اين دو فيلم را اجتنابناپذير ميكند. مقايسه كردن اين فيلم با فيلم فوقالعادهي اسكورسيزي از كارگردانان محبوبم، براي كاستن از ارزشهاي آن شايد چندان پسند نباشد اما مثلا وقتي همين موسيقي فيلم «تلقين» كه چند پاراگراف پيشتر از آن تعريف كردم را با ساندترك soundtrack فوقالعاده و خلاق «شاتر آيلند» (كه بخش بزرگي از بار دراماتيك فيلم را هم بر دوش دارد) مقايسه ميكنم، حتي آن هم از چشمام ميافتد!
1 . اصلا اهل اين جور گيردادن به فيلمها، در مواردي كه حتي آشكارترين گافها هم وجود داشته باشد –به شرط جور بودن منطق و نظام كلي فيلم- نيستم اما آن گريم را در بزرگترين بيگ-پروداكشنهاي داخلي خودمان، مثلا همين مختارنامه هم ببينيد هزاران فغان برخواهيد آورد، براي هاليوودي كه همين چند سال پيش بنجامين باتن را چهرهپردازي كرده بود كه ديگر خيلي ننگآور است! آن هم در حالي كه سايتو پير شده و كاب فقط كمي شكسته! در مورد برزخ هم، لحظهاي فكر كنيد كه پرداختن حداقلي به سرگرداني كاب در برزخ كه ديگر حد و مرزي هم براي مطابقت با فيزيك دنياي واقعي نخواهد داشت جذابتر ميبود يا اين آتشبازيهاي لوس در برف!؟
2 - در تجارب شما، آيا در خوابهايي كه وقتي ناگهان از آن ميپريد –معمولا با خوشحالي- متوجه ميشويد كه خواب بودهايد، همه چيز سر جاي خودش است؟ حالا فرض كنيد فيلمساز اين ايدهي توجيه كننده را كنار گذاشته و با ذهن كاملا آزاد دست به خلاقيت در داستانپردازي و خلق فضاي بصري ميزد. چه ميشد!

قرار نيست اين نوشتهاي باشد از دستهي يادآوريهاي چندرسانهاي و نوستالژيك خاطرات دوران درگذشته كه مدتي است بسيار رواج پيدا كرده است. اين نوشته به نابودي يك فرهنگ و عادت خاص در شنيدن موسيقي كه در پي انقراض كاست و جايگزين شدن آن با سي.دي. و پديدهي ام.پي.تري. پيش آمد خواهد پرداخت. به همين دليل سعي ميكنم از نقل خاطرات خوش و حتي ناخوش و تلخ دوران كاستها دوري كنم كه كار سختي است چون بالاخره به بحث هم مربوط ميشود. از نقل اينكه ضبط دوكاسته نداشتيم و هر بار كه يك موسيقي پيدا ميشد، دردسر خريدن يك كاست خام خوب و بعد پيداكردن ضبط دوكاسته و سپردنش به يكي از دوستان و اقوام هم پيش ميآمد كه هيچكدام حساسيت من را در اين جور چيزها نداشتند و كم پيش ميآمد كه در نهايت كپي قابل قبولي به دستم برسد. كاستهاي ارزانقيمت وطني كه به لطفشان آلبومها را اول 60 دقيقهاي ميشنيدم و بعد از مدتي زمان آلبوم به 90 يا حتي 120دقيقه ميرسيد! (مدت زمان ثانويهي آلبوم به ميزان محبوبيت آن موسيقي و در نتيجه ميزان استفاده از آن كاست رابطهي مستقيم و با كيفيت كاست رابطهي عكس داشت!). از لزوم شكاندن شاسيهاي زير كاستها براي محافظت در برابر كپيشدن و افسوس از فراموش كردنش وقتي كاستي كه قرض داده بودم را مثلا با صداي وقوق يك بچه زرزرو وسط چهچههاي استاد تحويل ميگرفتم. از دقت در كشف اين موضوع كه اگر حالا اين سمت كاست فلان آهنگ است، آن روي كاست كدام آهنگ خواهد بود. از حجم بالاي كاستها و اجتنابناپذيري حملشان براي من كه در سفرها نيمي از ساكم را اشغال ميكرد. از مراقبت از جلد و جعبههايشان تا ساختن كاور براي كاستهاي كپي و... از همهي اينها چيزي نميگويم!
از ابتداي تاريخ1، تقریبا هميشه موسیقیها در قالب آلبومها منتشر میشدهاند و آلبوم را از ابتدا تا انتهایش گوش میدادهاند.2 نمیدانم روال و عادت از اول این بوده یا نه، اما در دوران کاستها، چون جلو و عقب بردن و پيداكردن یک آهنگ در یک آلبوم دردسرهايي هم داشت. (بماند كه اولا من هم تجربه و تبحّر فراواني براي اينكار داشتم و هم دستگاه پخش جي.وي.سي. ژاپني اصلمان (آخ كه چقدر دلم براي ژاپن اصل تنگ شده است!) قابليت تشخيص گپ بين آهنگها را داشت و اين خودش كار را آسان كرده بود.)
تا ياد دارم، به جز كاستهايي كه خودم كپي نكرده بودم -و اكثرا مربوط به عصر جاهليت3 من ميشدند كه لسآنجلسي گوش ميكردم چون چيز ديگري نبود كه گوش كنم!- و رويش معمولا نوشته بود «مختلط» يا «گلچين»، هميشه كاست را از اول تا آخرش گوش ميدادم. يعني هر بار كل آلبوم. مسلما مواردي هم بودند كه طرف دوم ناديده گرفته ميشد يا بعضي آهنگهاي آخرش جا ميماند كه بيشتر در مورد آهنگهاي غربي بودند –تا مثلا آلبومهای سنتی خودمان- چون اصولا شيوهي توليد آلبومها تحت تاثير این نكته است که «کی طرف دوم کاستها را گوش میکند؟». (شكلگيري بي.سايدها (B-side) همان طرف دوم صفحه (يا كاست) كه معمولا آهنگهاي كمتر مهم روي آن ضبط ميشده است چون كمتر كسي نوار را بر ميگردانده تا طرف دوم را بشنود هم مسلما پیرو همین برخورد بوده است.)
به هرحال اصل قضیه این است كه با رواج سي.دي. ها و سپس ام.پي.تري.پليرها كه كار پريدن از روي آهنگها تا رسيدن به آهنگ مورد نظر و كپيكردن و چيدن آهنگها پشت هم را بسيار آسان كرده است در شنوندگان موسيقي هم نوعي كاهلي به وجود آورده كه سبب شده او به جاي شنيدن كل آلبومها فقط آهنگهاي خيلي خوب يا معروفش را بشنود و يا حتي از ابتدا همان آهنگ يا آهنگها را سوا و كپي كند. بارها براي من پيش آمده كه آهنگي را در آلبومي، تازه پس از چندين بار شنيدن كشف كنم اما با اين شيوه، به ويژه در نظام سرگرميسازي غربي كه سلطهاش بر هنر بيش از پيش شده است، هر هنرمندي كه بتواند يك آهنگ پرطرفدار و فروش-برو(!) يا همان «هيت» (hit) بسازد، بلافاصله يك آلبوم هم برايش دست و پا ميكند چون كي اينها را گوش ميكند!؟ و در حالي كه آنور آب حداقل تكآهنگها هم منتشر ميشوند تا همين قضيه را پشتيباني كنند اين عادت جدید، در حال و روز درب و داغان موسيقي و هنر ما آتشي ديگر است بر صنعت نداشتهي هنر و موسيقيمان.
به هر حال بنده كه دارم همچنان به همان سياق پيشينم ادامه ميدهم. تا دیگران چه میکنند و چه دفاعی دارند و آيا ميتوان و اصلا نیاز است که اين گرايش را با نهضتي برانداخت!؟
1 - در اینجا چون تاریخ را بنده روایت میکنم، مبدا تاریخ هم خودم هستم و برای من گرامافون و صفحه (که ظاهرا در آنها امکان پریدن به وسط آلبوم و یا آهنگ بعدی با جابهجا کردن سوزن وجود داشته است) از ابزارهای دورهی پیش از تاریخ محسوب میشوند.
2 - البته تکآهنگها (single) ها هم برای همین ساخته شدهبودند که کسی که فقط یک آهنگ را دوست دارد، به جای کل آلبوم پول آن تکآهنگ را پرداخت کند و از شنیدن آن تکآهنگ لذت ببرد.
3 - اين عصر جاهليت كبير بنده است. عصر جاهليت صغير تا اواسط دبيرستان كه هنوز پاپ غربي گوش ميدادم ادامه داشت!
اصراري ندارم حتما اسمي روي آن بگذارم اما براي اين كه بهتر توصيفش كنم دنبال تركيب مناسبي ميگردم؛ نميدانم يكجور خودآزاري لذت بخش بود يا يك سرگرمي دردناك...
هواي اصفهان كه همان موقع هم خشك بود (اگر الان خشكتر نشده باشد.) سوز زمستانهايش هم چندان فرقي نكرده. اما زمان دبستان، شايد چون همهي راه را پياده ميرفتم و ميآمدم، گاهي بدون دستكش، دستهايم خشك و زبر ميشد. بدجور. اما ديگر تجربهاش نكردم. احتمالا چون بعد از دبستان با سرويس به مدرسه ميرفتم، دستكش گرم دست ميكردم و گهگاه كرم هم ميزدم. به هرحال خود آن دستهاي زبر تازگيها و تنوعهايي داشت. تجربهاي نه لزوما خوشايند اما تازه و نادر بودنشان –مثل خيلي از تجربيات ديگر- لذتهاي خاص خود را به آن ميداد. مثلا پشت دستهايم كه زبر بودند را به صورتم ميماليدم يا وقتي اين دستها به لباسهاي پشمي گير ميكردند و گاه گولهاي كوچك از لباس به آن ميچسبيد. اما آن سرگرمي دستساز اصلي اين بود: دستم را مشت ميكردم و به آن خيره ميشدم. مشتم را محكمتر ميكردم تا پوست دستم از دو سمت كشيده شود. بعد همراه سوزش عجيبي در پوست سله بستهام، سرخي خون از ميان تركها بيرون ميزد و هرچه مشت محكمتر ميشد سوزش و قرمزي هم بيشتر ميشد. بعد از دقايقي، لختههاي ظريف خون روي همين شيارها ميماند و پوستم خشونت و زمختي دوستداشتنياي پيدا ميكرد! نميدانم چطور بود كه هيچوقت موقع انجام اين فرآيند نسبتا كوتاه، به سوزش و عذاب بعدش هم فكر نميكردم.
حالا يا از هواي تهران است كه ديگر پوست دستانم به آن شرايط وخيم دچار نميشوند يا اين هم از دستهي همهي آن چيزهايي است كه با گذشت زمان محو و ناپديد ميشوند كه ديگر نه دستهايم آنقدر زبر و خشك ميشوند كه بشود پوستش را تركاند! و هم تا گوشهاي از پوست دستم خشك و زخم ميشود ياد كرم ميافتم و بعد از چند روز همهي زخمهاي سربرنياورده خوب ميشوند. آن روز اما نميدانم چه شد كه اين خاطرات دوباره با سرخي خون از ميان پوستم بيرون زدند...
ميخواهم بنويسم. ويار نوشتن، اين درد نوشتن، اين غدهي سرطاني كه در مغزم جمع ميشود و باد ميكند و بعد اگر روي كاغذ بالا نياوريش يا ميتركد و مخت را ويران ميكند يا ميچروكد و شيرابه و گندابهاي كه ازش بيرون ميزند روي همان معدود نقاط تازه و زندهي ذهن رسوب ميكند و آنها را هم ميخشكاند و بعد گرد افسردگي از ننوشتن و درد انگشت از قلم به دست نگرفتن يا نلغزيدن روي صفهاي دكمههاي كيبورد كه فقط از يك سمت نظام دارند ميماند. نوشتن را به چه ميشود تشبيه كرد؟ به چيزي كه اگر در لحظهي جوانهزدن كاشتياش، برداشتش هم خواهي كرد وگرنه ميگندد يا اگر دانهاي باشد به درد كاسهي آجيلي خواهد خورد كه وقتِ وقتگذراندنهاي بيهوده، زير دندانها بشكنياش و تا نمك و مزهاي همراه تخم كوچكش نباشد، همان نيز لذتي نخواهد داشت. ماهها است ننوشتهام. سالها است. اما حتي چند روزش هم سخت ميرود. برعكس اصحاب كهف كه خواب شيرينشان را به زحمت به ساعتي ميدانستند، من بيدارم و هر لحظهي بينوشتني كه ميگذرانم انگار كه عمرم در خواب رفته است...
...و باز نشد. اين برج زهرمار از در در آمد و صدايم زد. اين پرچم كراهت. اين لوگوي بخش چرك انسانيت از در آمد. او كه از بهترين نمونهها است براي نگريستن به طبيعت و يافتن خدا در آن؛ كه فقط دست تواناي خدا ميتواند چنين موجود زشتي را جان بدهد. خدا بار دوم هنگام آفريدن او بود كه به خود آفرين گفت... و من كه آنقدر در سر داشتم كه نميدانستم از كجايش شروع كنم و براي همين از درد ننوشتنام شروع كردم به نوشتن كه نميدانستم به كجا برود و آيا چيزي خواهد شد يا نه... باز هم نتوانستم.
...
برگشتم. آيا بايد ادامه دهم؟