هوا را از من بگير. آلودگي­اش را هم!

   يك روز كه هواي تهران، تميز هم نه، كمتر آلوده باشد، تازه مي­فهميم كه در هر روزي كه در آن مي­گذرانيم چه چيزهايي از دست مي­دهيم و تازه خواهيم دانست كه اين شهر چرا اين­قدر زشت و نفرت­برانگيز است (گرچه اين تنها دليل­اش نمي­تواند باشد). بعد از آن همه روزهاي آلوده و تيره و كثافت­بار شهر، حالا كه چند روزي است هوا به مدد بارندگي­هاي پراكنده و مهم­تر از آن بادهاي مداوم، تميز -و يا حداقل آلوده­ي قابل­قبول­تر!- شده، به در و ديوار شهر كه نگاه مي­كنم، انگار همه چيز زيبا است. روزهاي ديگر كه شهر در زير پرده­ي تاريك و تيره­اي پنهان مي­شود، مي­داني كه دماوند و كوه­هاي شمال شهر كه هيچ، حتي همين انتهاي خيابان را اگر نمي­تواني ببيني از آلودگي است اما تا هوا چنين تميز نشود، آن خاطره­ي فراموش­شده به يادمان نمي­آيد. كه حتي همين ساختمان زشت آن سوي خيابان هم در پس پرده­ي سياه، اما نازك­تري است و زير نور بي­رمق و پراكنده­شده­ي خورشيد كه به زحمت از ميان ذرات معلق دود و كثافت خود را به زمين مي­رساند ديده مي­شود و تصوير واقعي در و ديوار شهر، نه از وراي اين مشبك آلودگي­ها، جور ديگري است. هوا كه تميز شود، منظره­ها كه شفاف شوند و نور خورشيد سايه­هاي تيزش را بياندازد آن وقت همه چيز ديدني مي­شود. و آن قدر اين مناظر نادر شده­اند كه متفاوت بودن­شان حتي آن ساختمان­هاي مخروبه­اي كه هنوز متروكه نيستند، حتي جدول­هاي زشت و نامنظم و بدرنگ پياده­رو­ها و حتي نماهاي تنفربرانگيز خيابان­ها را هم زيبا مي­نماياند. اگر تا غروب، هوا هنوز تميز باشد، يادمان مي­آيد كه نور خورشيد موقع غروب چقدر زيبا است. خصوصا اگر روي يك ديوار آجري بيافتد و دلتنگي براي اين نور زيبا، غم دوست­داشتني غروب­ها را سنگين­تر مي­كند. ديشب كه هوا خيلي تميز شده بود محو تماشاي ماه كامل شده بودم كه يادم رفته بود چقدر نوراني است. چقدر سفيد است و چقدر زيبا.

  من حالم از اين شهر به هم مي­خورد. به غايت! اگر هم به توصيه­ي بسياري كه براي مهاجرت به اين شهر سرزنش­ام مي­كنند بتوانم عمل كنم و يا بازگشت بسياري به شهر مادري­شان را الگو قرار دهم، بايد به اصفهان برگردم كه اين روزها اگر گوي سبقت در آلودگي را از تهران نربوده باشد، حداقل رقابت شانه به شانه و نزديكي با آن دارد! اگر فقط و فقط همين يك دليل را براي مهاجرت از كشور، در برابر هزاران دليل براي ماندن داشته باشم، دليل موجه و كافي­اي است؛ فرار از زندگي­اي كه در آن نفس­كشيدن حكم خودكشي را دارد.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن ۱۳۸۹ساعت 11:32 AM  توسط حسام دات كام  | 

گرسنه­ی خون­اند و تشنه­ی کشتن. سرگردان شده­ایم و گریزان. خواهش مقابله هست و توان­اش نه. خدایا! فرصتی هم نیست که دست دعایی بر آورم. خودت رحمی کن و چاره­ای انداز.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۹ساعت 9:33 PM  توسط حسام دات كام  | 

   گربه­ی سیاهی بر لب دیوار نشسته و به درون خانه خیره شده است. حضور شوم­اش آزارم می­دهد و نه می­توانم پرده را بکشم، که سپس باید بایستم و هر ثانیه به امید پوچ رفتن­اش از لای پرده نگاه کنم و نکند که دوباره چشمان­ام در چشمان تیره­اش افتد و نمی­دانم چرا می­ترسم از آن­که به بيرون بروم و فراری­اش بدهم که می­دانم نخواهد رفت و آن نگاهی که از آن دور خانمان­براندازم شده، از نزدیک آشوب دیگری خواهد کرد...

نگرانم.

 (اين كه ايمان دارم نخواهد رفت آيا از بي­ايماني است!؟)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۸۹ساعت 9:25 PM  توسط حسام دات كام  | 

بهانه­ي دور هم جمع­شدن با دوستان، در تلاشي براي زنده­سازي برنامه­هاي تماشاي فيلم دسته­جمعي­مان، فرصت نطلبيده­ي تماشاي دوباره­ي inception را داد (كه اين­جا مطابق اكثر نوشته­هاي سينمايي مختلف، «تلقين» را معادل نام­اش به كار برده­ام.) تماشاي دوباره­ي فيلم­ها، كه اجازه مي­دهد با نگاه دقيق­تري به فيلم نگاه كرد و نظر محكم­تر و قابل استنادتري داد، فرصتي است كه مدت­ها است نصيب­ام نشده است به ويژه در مورد فيلم­هايي كه مورد علاقه­ام نباشند. در مورد اين فيلم به هر حال نتيجه­اش تثبيت نظرات­ام بود.

 

پيش از هر چيز و فارغ از بحث بر سر كيفيت و جزييات فيلم، به نظرم اين فيلم بزرگترين ضربه را خودش به خودش وارد كرده است؛ كريستوفر نولان، مخزن عظيمي براي ايده­هايش خلق مي­كند، اما در حالي آن را عرضه مي­كند كه فقط با يك قطره پر شده است! تبليغات فيلم و حتي فصل بلند آغازين­اش به تماشاگران مي­گويد اين فيلمي خواهد بود پر از ايده­هاي خلاقانه و فضاهاي نامتعارف ذهني اما در ادامه، فيلم به يك اكشن سطحي و اگر نگوييم نازل؛ تكراري بدل مي­شود كه اگر فضايش، فضاي ذهني هم نبود، يا حتي كارگردانش يكي از همين هاليوودي­هاي نه چندان مشهور هم بود، بعيد بود تفاوت چنداني در آن ملموس مي­بود. وقتي سكانس­هاي آموزشي اوليه به پايان مي­رسد و وارد جريان اصلي داستان مي­شويم، آن قطاري كه ناگهان وارد خيابان­ها مي­شود آخرين صحنه­اي است كه اين پيام را در خود دارد و تماشاگر را براي ديدن اين­جور فضاها و اتفاقات ذهني نامعمول و شوكه­كننده و جذاب تا انتهاي فيلم تشنه نگاه مي­دارد. در ادامه اگر آن سكانس درگيري­ها در هتل نباشد تا بخشي از آبروي از دست رفته­ي فيلم را بخرد (كه تازه آن هم در اصل داستان حاصل يك كنش فيزيكي خارجي است تا مخلوق يك فعاليت ذهني) آن بخش تعقيب و گريزهاي در برف، خيلي لوس­تر از اين كه هست به نظر خواهد رسيد و اگر ريتم تند فيلم نباشد، فرصت بيشتري براي بيننده خواهد بود كه به اين فكر كند كه در برزخ بر كاب چه گذشت و چطور از آن ساحل سربرآورد و يا احتمالا چهره­پردازي آماتوري-گونه­ي سايتو خيلي بيش از اين­ها توي ذوق خواهد زد و حتما تماشاگران بيشتري خجالت را كنار گذاشته و اين سوال را كه پيشتر فقط هنگام تماشاي فيلم­هاي هندي مطرح مي­كردند مي­پرسند كه چرا از آن همه تيري كه به سمت كاب ­­و يارانش شليك مي­شود، فقط اولي­اش به هدف مي­خورد، آن هم به سينه­ي سايتوي بخت برگشته كه به قول فيلم توريست است و تازه در صندلي جلو نشسته است!1

وقتي به همه­ي اين موارد فكر مي­كنم، حتي اين ايده­ي خطرناك هم به ذهن مي­رسد كه كل اين داستان كه فضاي ذهني بايد با فضاي واقعي مطابقت داشته باشد تا فردي كه در خواب است به خواب بودنش مشكوك نشود2، تنها توجيهي بوده براي اين­كه بيشتر از اين ايده­پردازي نشود! چون يا ايده­اي وجود نداشته است يا تهيه­كنندگان ريسك خرج­كردن پول بيشتر را نپذيرفته­اند و يك اكشن معمولي را به تعقيب و گريز در خيال انسان­هايي كه فضاها در آن­ها نامتعارف­اند و هر اتفاقي ممكن است، ترجيح داده­اند. چرا ايده­اي مثل پله­هاي فريب­دهنده فقط يك بار در طول فيلم (آن هم صورت عين به عين و نه مثلا با صورت يك فريب تازه) به كار مي­رود، آن هم براي راحت شدن از شر دست و پا چلفتي­اي كه با يك مشت ساده هم -مثل بقيه- مي­شود از شرش خلاص شد!؟

با وجود ادعاي ­نولان مبني بر اين كه اين ايده را مدت­ها در ذهن داشته و پرورانده است، فيلمنامه­ي دو ساعت و نيمي هم انگار با مايه­ي يك ايده­ي نه چندان تازه و بر اساس كليشه­هاي تكراري بسط پيدا كرده است. رابطه­ي پسر مايه­داري كه از پدرش محبت مي­خواهد و يا رقابت شركت­هاي بزرگ و كاب ­كه انگار دنيا را از فاجعه­ي اين ابرقدرت انرژي نجات مي­دهد همه از آن مواد اوليه و دست­مالي شده­اي هستند كه هر جاي ديگر ممكن است شما را بعد از پنج دقيقه، از ادامه­ي تماشاي فيلم منصرف كنند. آريادني هم كه گويي فقط اضافه­شده تا دليلي باشد براي توضيح­دادن منطق داستان –براي تماشاگران- كه البته يك حقه­ي متعارف سينمايي است. مشكلي ندارم. اما در ادامه دليلش را نمي­فهمم كه چرا كاب به اين دختربچه­ي تازه­وارد اعتماد مي­كند و پته­ي همه­ي زندگي­اش را پيش او (تماشاگران البته!) روي آب مي­ريزد!

به هرحال اگر همه­ي اين جزييات را با توجيه مخاطب-عام بودن اين فيلم بپذيريم كه البته توجيه جالبي نيست اما قابل قبول است باز هم همان موارد كلي نشان مي­دهد كه اين خانه از پاي­بست ويران بوده است. از نقاط قوت فيلم ريتم تند و نفس­گير و پر از موسيقي آن –بدون اين­كه چندان آزاردهنده باشد- است كه به روند معمول و رايج اكثر فيلم­هاي هاليوودي در سال­هاي اخير تبديل شده (از «شواليه­ي تاريكي» The Dark Knight همين كارگردان، تا «شبكه­ي اجتماعي»The Social Network ) و دي­كاپريويي كه نه تنها ديگر آن بچه مزلّف(!) قبلي نيست، بلكه جذابيت­هاي خاص خودش را يافته و با چند نفر از مهم­ترين فيلمسازان سال­هاي اخير هاليوود كار كرده و حتي چندي پيش كه اتفاقي مصاحبه­اي از دوران «تايتانيك­»اش را مي­ديدم، با خودم گفتم بايد كاملا تجديدنظري در موردش داشته باشيم! در كل همين موضوع اكشن­شدن فيلم و سردستي پيش بردن داستان فيلم است كه در نهايت خستگي را به تن مي­گذارد و افسوس از اين­كه چه فرصتي به باد رفت.

ماتريكس و فرمانروايي مستدامش بر سينما

از همان آغاز فيلم، حتي در اوج صحنه­هاي نفس­گيري مثل همان سكانس درگيري در هتل، جابه­جا «ماتريكس» The Matrix به ياد مي­آيد. نه تنها شباهت­هاي اساسي در موضوع اصلي داستان مانند دو دنيا: يك دنياي ذهني و يك دنياي واقعي و رفت و برگشت­هاي مكرر بين اين دو فضا و حتي شباهت­هايي در شيوه­ي روايت داستان به صورت معرفي اين دو دنيا و سپس درگيرشدن با ماجراي اصلي و البته پرداخت­هاي تكنيكي-بصري، خواسته يا ناخواسته ياد اين شاهكار بي­بديل سينما را زنده مي­كند، بلكه تاكيد دوباره­اي مي­كند بر اين كه «ماتريكس» آن­چنان قلمروي سينما را از جنبه­هاي مختلف گشوده و گسترده است كه فيلم­ها و فيلمسازان جديد، سال­ها بايد در اين وادي طي طريق كنند بلكه به مرزهاي اين پهنه­ي عظيم برسند كه عبور از آن مرزها و كشورگشايي­هاي جديد در مرحله­ي بعدي آن باشد. بله! «آواتار» Avatar هم ساخته شده است كه فقط يك دستاورد تكنيكي دارد در باورپذيرتر نمودن موجودات خيالي­اش. همين! باقي همان روايت كليشه­اي كهنه­ي هاليوود است. در ضمن فراموش نكنيد و البته باور كنيد(!) كه «ماتريكس» در سال 1999 ساخته شد. يعني 12 سال پيش و هنوز تازه است. مثل روز اولش.

مقايسه­ي ناگزير «تلقين» و «شاتر آيلند»

همزماني اكران اين دو فيلم و البته شباهت­هاي بيش از حدي كه گاه تعجب­برانگيز مي­نمايد (باز هم دو دنيا، يكي واقعي و ديگري ذهني و نقش­هاي مشابهي كه نه تنها بازيگر هر دو يكي است، بلكه در جزييات حيرت­آوري هم مشابه هم هستند. هر دو از نظر حرفه­اي و رواني تحت فشار و هر دو درگير يك خاطره از مرگ يا كشتن همسرشان، بسته به خوانش­هاي مختلف از داستان­ها به ويژه در مورد «شاتر آيلند» Shutter Island) مقايسه­ي ميان اين دو فيلم را اجتناب­ناپذير مي­كند. مقايسه كردن اين فيلم با فيلم فوق­العاده­ي اسكورسيزي از كارگردانان محبوبم، براي كاستن از ارزش­هاي آن شايد چندان پسند نباشد اما مثلا وقتي همين موسيقي فيلم «تلقين» كه چند پاراگراف پيشتر از آن تعريف كردم را با ساندترك soundtrack فوق­العاده و خلاق «شاتر آيلند» (كه بخش بزرگي از بار دراماتيك فيلم را هم بر دوش دارد) مقايسه مي­كنم، حتي آن هم از چشم­ام مي­افتد!



1 . اصلا اهل اين جور گيردادن به فيلم­ها، در مواردي كه حتي آشكارترين گاف­ها هم وجود داشته باشد –به شرط جور بودن منطق و نظام كلي فيلم- نيستم اما آن گريم را در بزرگترين بيگ-پروداكشن­هاي داخلي خودمان، مثلا همين مختارنامه­ ­هم ببينيد هزاران فغان برخواهيد آورد، براي هاليوودي كه همين چند سال پيش بنجامين باتن را چهره­پردازي كرده بود كه ديگر خيلي ننگ­آور است! آن هم در حالي كه سايتو پير شده و كاب فقط كمي شكسته! در مورد برزخ هم، لحظه­اي فكر كنيد كه پرداختن حداقلي به سرگرداني كاب در برزخ كه ديگر حد و مرزي هم براي مطابقت با فيزيك دنياي واقعي نخواهد داشت جذاب­تر مي­بود يا اين آتش­بازي­هاي لوس در برف!؟

2 - در تجارب شما، آيا در خواب­هايي كه وقتي ناگهان از آن مي­پريد –معمولا با خوشحالي- متوجه مي­شويد كه خواب بوده­ايد، همه چيز سر جاي خودش است؟ حالا فرض كنيد فيلمساز اين ايده­ي توجيه كننده را كنار گذاشته و با ذهن كاملا آزاد دست به خلاقيت در داستان­پردازي و خلق فضاي بصري مي­زد. چه مي­شد!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 4:18 PM  توسط حسام دات كام  | 

قرار نيست اين نوشته­اي باشد از دسته­ي يادآوري­هاي چندرسانه­اي و نوستالژيك خاطرات دوران درگذشته كه مدتي است بسيار رواج پيدا كرده است. اين نوشته به نابودي يك فرهنگ و عادت خاص در شنيدن موسيقي كه در پي انقراض كاست و جايگزين شدن آن با سي.دي. و پديده­ي ام.پي.تري. پيش آمد خواهد پرداخت. به همين دليل سعي مي­كنم از نقل خاطرات خوش و حتي ناخوش و تلخ دوران كاست­ها دوري كنم كه كار سختي است چون بالاخره به بحث هم مربوط مي­شود. از نقل اين­كه ضبط دوكاسته نداشتيم و هر بار كه يك موسيقي پيدا مي­شد، دردسر خريدن يك كاست خام خوب و بعد پيداكردن ضبط دوكاسته و سپردنش به يكي از دوستان و اقوام هم پيش مي‌آمد كه هيچ­كدام حساسيت من را در اين جور چيزها نداشتند و كم پيش مي­آمد كه در نهايت كپي قابل قبولي به دستم برسد. كاست­هاي ارزان­قيمت وطني كه به لطف­شان آلبوم­ها را اول 60 دقيقه­اي مي­شنيدم و بعد از مدتي زمان آلبوم به 90 يا حتي 120دقيقه مي­رسيد! (مدت زمان ثانويه‌ي آلبوم به ميزان محبوبيت آن موسيقي و در نتيجه ميزان استفاده از آن كاست رابطه‌ي مستقيم و با كيفيت كاست رابطه‌ي عكس داشت!). از لزوم شكاندن شاسي­هاي زير كاست‌ها براي محافظت در برابر كپي­شدن و افسوس از فراموش كردنش وقتي كاستي كه قرض داده بودم را مثلا با صداي وق­وق يك بچه زرزرو وسط چهچه­هاي استاد تحويل مي­گرفتم. از دقت در كشف اين موضوع كه اگر حالا اين سمت كاست فلان آهنگ است، آن روي كاست كدام آهنگ خواهد بود. از حجم بالاي كاست­ها و اجتناب­ناپذيري حمل­شان براي من كه در سفرها نيمي از ساكم را اشغال مي­كرد. از مراقبت از جلد و جعبه­هاي­شان تا ساختن كاور براي كاست­هاي كپي و... از همه­ي اين­ها چيزي نمي­گويم!

از ابتداي تاريخ1، تقریبا هميشه موسیقی­ها در قالب آلبوم­ها منتشر می­شده­اند و آلبوم را از ابتدا تا انتهایش گوش می­داده­اند.2 نمی­دانم روال و عادت از اول این بوده یا نه، اما در دوران کاست­ها، چون جلو و عقب بردن و پيداكردن یک آهنگ در یک آلبوم دردسرهايي هم داشت. (بماند كه اولا من هم تجربه و تبحّر فراواني براي اين­كار داشتم و هم دستگاه پخش جي.وي.سي. ژاپني اصل­مان (آخ كه چقدر دلم براي ژاپن اصل تنگ شده است!) قابليت تشخيص گپ بين آهنگ­ها را داشت و اين خودش كار را آسان كرده بود.)

تا ياد دارم، به جز كاست­هايي كه خودم كپي نكرده بودم -و اكثرا مربوط به عصر جاهليت3 من مي­شدند كه لس­آنجلسي گوش مي­كردم چون چيز ديگري نبود كه گوش كنم!- و رويش معمولا نوشته بود «مختلط» يا «گلچين»، هميشه كاست را از اول تا آخرش گوش مي­دادم. يعني هر بار كل آلبوم. مسلما مواردي هم بودند كه طرف دوم ناديده گرفته مي­شد يا بعضي آهنگ­هاي آخرش جا مي­ماند كه بيشتر در مورد آهنگ­هاي غربي بودند –تا مثلا آلبوم­های سنتی خودمان- چون اصولا شيوه­ي توليد آلبوم­ها تحت تاثير این نكته است که «کی طرف دوم کاست­ها را گوش می­کند؟». (شكل­گيري بي.سايدها (B-side) همان طرف دوم صفحه (يا كاست) كه معمولا آهنگ­هاي كمتر مهم روي آن ضبط مي­شده است چون كمتر كسي نوار را بر مي­گردانده تا طرف دوم را بشنود هم مسلما پیرو همین برخورد بوده است.)

به هرحال اصل قضیه این است كه با رواج سي.دي. ها و سپس ام.پي.تري.پليرها كه كار پريدن از روي آهنگ­ها تا رسيدن به آهنگ مورد نظر و كپي­كردن و چيدن آهنگ­ها پشت هم را بسيار آسان كرده است در شنوندگان موسيقي هم نوعي كاهلي به وجود آورده كه سبب شده او به جاي شنيدن كل آلبوم­ها فقط آهنگ­هاي خيلي خوب يا معروفش را بشنود و يا حتي از ابتدا همان آهنگ يا آهنگ­ها را سوا و كپي كند. بارها براي من پيش آمده كه آهنگي را در آلبومي، تازه پس از چندين بار شنيدن كشف كنم اما با اين شيوه، به ويژه در نظام سرگرمي­سازي غربي كه سلطه­اش بر هنر بيش از پيش شده است، هر هنرمندي كه بتواند يك آهنگ پرطرفدار و فروش-برو(!) يا همان «هيت» (hit) بسازد، بلافاصله يك آلبوم هم برايش دست و پا مي­كند چون كي اين­ها را گوش مي­كند!؟ و در حالي كه آن­ور آب حداقل تك­آهنگ­ها هم منتشر مي­شوند تا همين قضيه را پشتيباني كنند اين عادت جدید، در حال و روز درب و داغان موسيقي و هنر ما آتشي ديگر است بر صنعت نداشته­ي هنر و موسيقي­مان.

به هر حال بنده كه دارم همچنان به همان سياق پيشينم ادامه مي­دهم. تا دیگران چه می­کنند و چه دفاعی دارند و آيا مي­توان و اصلا نیاز است که اين گرايش را با نهضتي برانداخت!؟



1 - در این­جا چون تاریخ را بنده روایت می­کنم، مبدا تاریخ هم خودم هستم و برای من گرامافون و صفحه (که ظاهرا در آن­ها امکان پریدن به وسط آلبوم و یا آهنگ بعدی با جابه­جا کردن سوزن وجود داشته است) از ابزارهای دوره­ی پیش از تاریخ محسوب می­شوند.

2 - البته تک­آهنگ­ها (single) ها هم برای همین ساخته شده­بودند که کسی که فقط یک آهنگ را دوست دارد، به جای کل آلبوم پول آن تک­آهنگ را پرداخت کند و از شنیدن آن تک­آهنگ لذت ببرد.

3 - اين عصر جاهليت كبير بنده است. عصر جاهليت صغير تا اواسط دبيرستان كه هنوز پاپ غربي گوش مي­دادم ادامه داشت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 5:33 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

اصراري ندارم حتما اسمي روي آن بگذارم اما براي اين كه بهتر توصيفش كنم دنبال تركيب مناسبي مي­گردم؛ نمي­دانم يك­جور خودآزاري لذت بخش بود يا يك سرگرمي دردناك...

هواي اصفهان كه همان موقع هم خشك بود (اگر الان خشك­تر نشده باشد.) سوز زمستان­هايش هم چندان فرقي نكرده. اما زمان دبستان، شايد چون همه­ي راه را پياده مي­رفتم و مي­آمدم، گاهي بدون دست‌كش، دست­هايم خشك و زبر مي­شد. بدجور. اما ديگر تجربه­اش نكردم. احتمالا چون بعد از دبستان با سرويس به مدرسه مي­رفتم، دستكش گرم دست مي­كردم و گه­گاه كرم هم مي­زدم. به هرحال خود آن دست­هاي زبر تازگي­ها و تنوع­هايي داشت. تجربه‌اي نه لزوما خوشايند اما تازه و نادر بودن‌شان –مثل خيلي از تجربيات ديگر- لذت‌هاي خاص خود را به آن مي‌داد. مثلا پشت دست‌هايم كه زبر بودند را به صورتم مي­ماليدم يا وقتي اين دست‌ها به لباس­هاي پشمي گير مي­كردند و گاه گوله‌اي كوچك از لباس به آن مي‌چسبيد. اما آن سرگرمي دست­ساز اصلي اين بود: دستم را مشت مي­كردم و به آن خيره مي­شدم. مشتم را محكم­تر مي­كردم تا پوست دستم از دو سمت كشيده شود. بعد همراه سوزش عجيبي در پوست سله بسته­ام، سرخي خون از ميان ترك­ها بيرون مي­زد و هرچه مشت محكم­تر مي­شد سوزش و قرمزي هم بيشتر مي­شد. بعد از دقايقي، لخته­هاي ظريف خون روي همين شيارها مي­ماند و پوستم خشونت و زمختي دوست­داشتني­اي پيدا مي­كرد! نمي‌دانم چطور بود كه هيچ‌وقت موقع انجام اين فرآيند نسبتا كوتاه، به سوزش و عذاب بعدش هم فكر نمي­كردم.

حالا يا از هواي تهران است كه ديگر پوست دستانم به آن شرايط وخيم دچار نمي­شوند يا اين هم از دسته­ي همه‌ي آن چيزهايي است كه با گذشت زمان محو و ناپديد مي­شوند كه ديگر نه دست­هايم آن‌قدر زبر و خشك مي‌شوند كه بشود پوستش را تركاند! و هم تا گوشه‌اي از پوست دستم  خشك و زخم مي‌شود ياد كرم مي‌افتم و بعد از چند روز همه­ي زخم‌هاي سربرنياورده خوب مي‌شوند. آن روز اما نمي‌دانم چه شد كه اين خاطرات دوباره با سرخي خون از ميان پوستم بيرون زدند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 5:26 PM  توسط حسام دات كام  | 

مي­خواهم بنويسم. ويار نوشتن، اين درد نوشتن، اين غده­ي سرطاني كه در مغزم جمع مي­شود و باد مي­كند و بعد اگر روي كاغذ بالا نياوريش يا مي­تركد و مخت را ويران مي­كند يا مي­چروكد و شيرابه و گندابه­اي كه ازش بيرون مي­زند روي همان معدود نقاط تازه و زنده­ي ذهن رسوب مي­كند و آن­ها را هم مي­خشكاند و بعد گرد افسردگي از ننوشتن و درد انگشت از قلم به دست نگرفتن يا نلغزيدن روي صف­هاي دكمه­هاي كيبورد كه فقط از يك سمت نظام دارند مي­ماند. نوشتن را به چه مي­شود تشبيه كرد؟ به چيزي كه اگر در لحظه­ي جوانه­زدن كاشتي­اش، برداشتش هم خواهي كرد وگرنه مي­گندد يا اگر دانه­اي باشد به درد كاسه­ي آجيلي خواهد خورد كه وقتِ وقت­گذراندن­هاي بيهوده، زير دندان­ها بشكني­اش و تا نمك و مزه­اي همراه تخم كوچكش نباشد، همان نيز لذتي نخواهد داشت. ماه­ها است ننوشته­ام. سال­ها است. اما حتي چند روزش هم سخت مي­رود. برعكس اصحاب كهف كه خواب شيرين­شان را به زحمت به ساعتي مي­دانستند، من بيدارم و هر لحظه­ي بي­نوشتني كه مي­گذرانم انگار كه عمرم در خواب رفته است...

...و باز نشد. اين برج زهرمار از در در آمد و صدايم زد. اين پرچم كراهت. اين لوگوي بخش چرك انسانيت از در آمد. او كه از بهترين نمونه­ها است براي نگريستن به طبيعت و يافتن خدا در آن؛ كه فقط دست تواناي خدا مي­تواند چنين موجود زشتي را جان بدهد. خدا بار دوم هنگام آفريدن او بود كه به خود آفرين گفت... و من كه آن­قدر در سر داشتم كه نمي­دانستم از كجايش شروع كنم و براي همين از درد ننوشتن­ام شروع كردم به نوشتن كه نمي­دانستم به كجا برود و آيا چيزي خواهد شد يا نه... باز هم نتوانستم.

...

برگشتم. آيا بايد ادامه دهم؟

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن ۱۳۸۹ساعت 12:31 PM  توسط حسام دات كام  |