
طبعش آنچنان بلند و جایگاهش چنان رفیع و همچنان دل و فکرش، و گفتارش به یاد مردمش
فریادش آنچنان رسا، در همان حال که سرشار از مدارا است و لطافت و مهر
کلامش آنچنان نافذ، در عین سادگی و ظرافت واژگان
چنان اوفتاده در آن حال که سربلندترین است
و حضورش آنچنان پیروزمندانه و غرورآفرین و بیانش آنچنان هوشمندانه
که حتی کینهتوزترین و کوتهفکرترین و سیاهذهنترینها نیز انگار نتوانستهاند با همه کژتابیهایشان –اگر تحسین نمیکنند- در برابر این موفقیت بر مواضع پیشین خود بایستند و سنگها و چوبها و نیزهها و دشنامها بر زمین نهادهاند.
میستایمت که نشان دادی چقدر راه آموختن و بالیدن و انسانیت طولانی است و امید دادی که شدنی است.
بعد از آن همه جایزه و تحسین و با مرور کوتاهی بر بازتاب موفقیتها و نقدها و اظهارنظرها پیرامون «جدایی نادر از سیمین» -به ویژه در آمریکا- کاملن میشد کسب جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی توسط این فیلم، از آکادمی هنر و علوم سینمایی آمریکا را حدس زد –یا به عبارت بهتر پیشبینی کرد. بنابراین هیجان من بیشتر بابت نامزدی فیلم در بخش بهترین فیلمنامه بود که خودش خجستهترین و بزرگترین و نادرترین اتفاقات بود.۱ در لحظه اعلام نام فیلم توسط ساندرا بولاک نیز، واکنش خاصی نشان ندادم (که بیشتر برای رعایت حال همسایگان بود! که با توجه به واکنش شدیداللحن دوستان همراه، که فریاد شوق من چیزی از آن کم نمیکرد و بر آن نمیافزود، کاش خودم را بروز داده بودم!) اما وقتی سخنان او بر روی سن خاتمه یافت، حس تحسین من نسبت به این هنرمند بزرگ، بلکه این انسان بزرگ سراسر وجود من را فرا گرفت. صبح که دوباره مراسم ضبطشده را دیدم و روز بعد که بر پیشخوان روزنامهفروشیها، همهجا اصغر فرهادی بود و اسکارش، واقعا عظمت این لحظه بر من تاثیر گذاشت و بغضی عجیب را در گلویم احساس کردم.
آدم احساسیای نیستم (اگرچه شاید در بسیاری موارد به راحتی تحت تاثیر قرار بگیرم. به ویژه وقتی پای سینما در میان باشد.) و نمیخواهم از این متنهای ملی، میهنی، ناسیونالیستی بروز بدهم. هنوز هم چیز جدید و دلیل تازهای برای افتخار و غرور به ایرانی بودنم نمیبینم و البته هیچگاه شرمی هم از ایرانی بودنم نداشتهام (مهمترین دلیلش این است که سالهاست در کشوری جز وطنم ایران نبودهام.) و به این راحتی هم نمیتوانم دستاوردهای فرد دیگری را به هر دلیلی به خودم بچسبانم. بهویژه آنکه خودم رویای سینماگرشدن دارم. معمولن موفقیتهای دیگران هم به این راحتی من را خوشحال نمیکند و در این مورد علاوه بر این که شدیدن به موقعیت اصغر فرهادی غبطه میخورم و در واقع به او حسودیام میشود، باید سر دشمنی با او هم برگیرم که یکی از رویاهای همیشگی من را که میخواستم اولین برنده ایرانی اسکار باشم را بر باد داد!! اما احساسی که داشتم فقط و فقط برای بزرگی و افتخار این مرد است که شایستهترین است برای ایستادن بر این قله بلند. آنگاه که گفت:

«سلام به مردم خوب سرزمینم
At this time, many Iranians from all over the world are watching us and I imagine them to be very happy. They are happy not just because of an important award or a filmmaker. But At a time [that] the talk of war, intimidation and aggression is exchanged between politicians, the name of their county, Iran, is spoken here through her glorious culture, a rich and ancient culture that has been hidden under the heavy dust of politics. I proudly offer this award to the people of my country, the people who respect all cultures and civilizations and despise hostility and resentment.»
«در این هنگام، بسیاری از ایرانیان از سراسر جهان به تماشای ما نشستهاند و تصور میکنم که همه بسیار خوشحالند. شادی آنان نه فقط برای یک جایزه مهم و یا یک فیلمساز است بلکه از آن رو است که در زمان بگو مگو بر سر جنگ و تهدید و پرخاشگری میان سیاستمداران، نام کشورشان ایران اینجا به واسطه فرهنگ پرافتخارشان برده میشود؛ فرهنگی غنی و کهن که مدتها است زیر غبار سیاستبازی مدفون شده است. مفتخرم که این جایزه را به مردم کشورم تقدیم کنم. مردمی که به همه فرهنگها و تمدنها احترام میگذارند و با دشمنی و نفرت دشمناند.»
تحسین و احترام، تعظیم و به پاخاستن در برابر اویی که با سالها تلاش در کسب دانش و اندوختن تجربه و پیمودن یک به یک پلههای اعتلا و موفقیت، با صبوری در برابر همه مشکلات و در برابر همه دشمنیها و موانع و... به بالاترین جایگاههای ممکن رسید و آنگاه که همه چشمها به او دوخته بود و هر گاه که میلیونها گوش شنوا داشت، یک بار «من» نگفت. در عوض جایزهاش را به مردمش تقدیم کرد و حالا من هم در آن سهمی دارم.
سزاوار است ستایش اویی که به تنهایی راهی را پیمود و در جایی ایستاد که بار دیگر ارمغان نایابی و فراموششدهای برای مردم ایران بیاورد و همه را تقدیم آنان کند: شادی و همدلی را. مردمی که سالهاست فراموش کردهاند میتوانند برای یک موضوع و یک دستاورد واحد خوشحال شوند و کف بزنند و فریاد بکشند و دشمنیها را فراموش کنند و دردها را برای –هر چند- لحظاتی کنار بگذارند.
به افتخار بزرگی اصغر فرهادی و برای همهی زیباییهای سینما.
به بهانه اشتیاق برای نوشتن چندینباره در مورد «جدایی نادر از سیمین» و برای مقایسه شباهتهای ناموجود آن با The Help:
این متن پیش از مراسم اسکار نوشته شد.
از همان آغاز حضور بینالمللی شاهکار اصغر فرهادی –و مانند بسیاری از حضورهای بینالمللی دیگر سینمایمان- سوالی که گاه و بیگاه به ذهن میرسید این بود که «مخاطب غیرایرانی چه میفهمد از ظرافتها و پیچیدگیهای این اثر؟»۱ اما هر چه ویترین افتخارات این فیلم پربارتر و وزینتر میشد، دانستم که اگرچه ممکن است به عنوان مثال در مورد سکانسی مانند جایی که نادر از ترمه معانی کلمات را از کتاب درسیش میپرسد و راضیه سر میرسد، برای رساندن اوج ظرافت و زیبایی و کارکرد روایتی آن هم نه، بلکه فقط برای ترجمه متن، حداقل به یک کتابچه نیاز باشد؛ اما آنچه از ورای این داستان برمیآید و بر روان و ذهن مخاطب مینشیند، آنقدر عمیق و انسانی است که گاه نه به بسترهای فرهنگی متناسب و مساوی برای جاگرفتن نیاز دارد و نه تفاوتهای اجتماعی و فردی انسانهایی از گوشهگوشه دنیا میتواند مانعی برای این مبادلات انسانی –و نه لزوما فرهنگی و اجتماعی- باشد. فقر در هر جایی و هر طبقهای معنایی دارد اما هر کس با همان برداشت فردی (و البته با پیشزمینه اجتماعی خودش) میتواند به رنج و درد ناشی از آن راه ببرد. دروغ در هر گوشه دنیا ترجمهای دارد اما انگار که فطرت یکسان انسانی، چالشی یکسان برای آن خلق میکند. و شاید موضوعی رنگارنگتر از پدران و مادران و فرزندانشان در دنیا نباشد اما گویی درک رابطه نادر و سیمین و ترمه، حداقل نزدیک به آنچه یک ایرانی حس میکند، برای غیرایرانیان کار پیچیدهای هم نبوده است.
البته اصلن نیازی به این پیشگفتار نبود تا به این برسم که بارها و بارها در تماشای فیلمهای خارجی این سوال را از خود میپرسم که «من چه میدانم از این فیلم؟» و هر چند آشناترین فیلمهای خارجی، آمریکاییها هستند اما پای فیلمی مانند The Help که میرسد باز هم پاسخی نزدیک به «هیچ» برای این سوال دور از ذهن نیست. بستر تاریخی روایت داستان برای من که تازه سالها پس از آن، این سوی دنیا به دنیا آمدهام، خیلی ناآشنا است و بستر اجتماعی و فرهنگی متفاوت آن هم؛ آمریکای زمان روایت داستان، تفاوتهای بسیاری با همین آمریکای فعلی دارد که فط چیزهایی از آن میدانم و موضوعی مانند «نژادپرستی» یا به عبارت دقیقتر «تبعیض نژادی» عمر چندان زیادی –حداقل به مفهوم امروزی آن- در کشور ما ندارد و تجربهای نیست که من از نزدیک لمسش کرده باشم و آنهایی را هم که دیدهام بسیار متفاوت با موضوعی است که در آمریکا وجود دارد.
اما اینجا نیز مسائل انسانی طرحشده، مسائلی هستند که هدف سازندگان فیلم برای تاثیرگذاری بر مخاطبان را در مورد بینندگان خارجی هم برآورده میکند، هرچند نکات بسیاری برای ما کشفنشده یا گنگ باقی بماند و هر چند این تاثیرپذیری متفاوت باشد با آنچه سازندگان این اثر در پی آن بودهاند. ما نیز در این سوی کره زمین، برداشتی از فقر، دختری که میخواهد برخلاف جریان مرسوم جامعه مستقل بماند و برای اهدافش مبارزه میکند، احساس مادرانه خدمتکار نسبت به بچههایی که بزرگشان میکند و فراتر از اینها تساوی انسانها از هر رنگ و نژاد و زبان و طبقه و دیگر موضوعاتی که با دیدن این فیلم در ذهن مطرح میشود داریم که از هر جایی از دنیا انگشتی بر آنها گذاشته شود، ذات یکسان انسانی را بیدار میکند.
شاید هیچیک از فیلمسازان نامبرده به دنبال طرح این موضوعات یا به دنبال تاثیرگذاری نبودهاند و صرفا داستانی گفتهاند اما وقتی در این شرایط وخیم، اصغر فرهادی نماینده خواسته یا ناخواسته فرهنگی کشورمان شده و جایزهها را از سراسر دنیا درو میکند، خودش هم نمیتواند روی سکوی افتخار، به این موضوع اذعان نکند؛ به برابری انسانها و تفاوتهایی که سیاستمداران و قدرتمندان تلاش برای پررنگتر کردن آنها دارند. (البته نقل به مضمون)
پ.ن. (پس از مراسم اسکار): شکوهمندی سینما برای یکی از بهترین رسانههایی که میتواند به زبانی هرچند نامشترک از ویژگیهای مشترک انسانی بگوید، توسط ساندرا بولاک پیش از اهدا جایزه بهترین فیلم خارجی هم اینگونه توصیف شد:
به زبان آلمانی (ترجمهشده در زیرنویس):
"No matter what language they are in, movies are a shared experience that unites us all. They speak to the common humanity in all of us."
«فیلمها، فارغ از این که به چه زبانی باشند، تجربهای مشترکاند که همه ما را متحد میکنند. آنها با انسانیت مشترک درون همه ما صحبت میکنند.»
(ترجمه به زبان انگلیسی از زبان خودش: "Regardless of what country they are from, movies speak to all of us through their captivating images and wonderful stories. “)
داشتم ویژهنامهای برای اسکار امسال درست میکردم تا پیش از مراسم منتشرش کنم. اگرچه اسکار را جایزه خیلی ارزشمندی نمیدانم (چون معمولن با دیدگاه هالیوودی و با کجسلیقگی اهدا میشود. حالا اگر دستهای پشتپرده و سیاستهای خصمانهای هم در آن هست، افشایش بماند با هموطنانی که کم در این مورد حرف نمیزنند.) اما در هر صورت بزرگترین رخداد سینمایی هر سال جهان را نه میتوان انکار کرد و نه میشود از کنار آن بدون توجه گذاشت. (در جام جهانی فوتبال هم همیشه بهترین تیم آن دوره قهرمان نمیشود اما نمیتوان از اهمیت قهرمانی آن ذرهای کم کرد.) در آن ویژهنامه مفصلتر به این موضوع پرداخته بودم و در کنار پرداختن به چند فیلم مطرح امسال، خودم را مهیای اسکار «جدایی نادر از سیمین» کرده بودم که پیشاپیش جایزهاش مسجل شده بود. (با وجود تمامی واکنشهای مثبت به آن، در مقابل بیسر و صدا بودن دیگر رقبای آن) اما حالا هم فضا خیلی عوض شده است و هم قصد دارم چند تایی دیگر از فیلمها را هم ببینم و در فرصت مناسب نوشتههایی مناسب، به ویژه در مورد فیلم "The Artist" تهیه کنم. حالا دور دور اصغر فرهادی است و من این ویژهنامه ناقابل را به او تقدیم میکنم.